دل نوشته هاي خاكستري
ما دلیرانه به تاریکی شب تاخته ایم / طرح نابودی شب تا سحر انداخته ایم
عاقبت خاك شود حسن جمال من و تو ********************************************************* ********************************************************* ********************************************************* ***************************************************** زندگی آرام است
، مثل آرامش یک خواب بلند. زندگی راز دل مادر من. زندگی پینه ی دست پدر است، زندگی مثل زمان در گذر... الا ای برف ! چه
می باری بر این دنیای ناپاکی ؟ ****************************************************************** ****************************************************************** هرچند در
محاسبه ی خویش آدمم من اولین
ورودی خوب جهنمم از بس که نیستی بخدا گیج و درهمم هرگز از بی کسیه خویش مرنج هرگز از دوری
این راه مگو و از این فاصله ها که میان من و توست و هر
آنگاه که دلت تنگ من است بهترین شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار تا
که تنهاییت از دیدن من جا بخورد و بداند که دل من با توست و همین نزدیکیست
، در کنار دل تو..... *************************************************** *************************************************** طفلـی
به نام شادی یک سو خلیج فارس *************************************************** *************************************************** خــامه بـــه خون خود زدم، بلکه خبر بــه
خان رسد بس کــه تــو ظلم می کنی مرده به الاَمان
رســـد دیــر نباشد آنـــکه ایـــــن، بغـض
هـــزاره بشکنــد هــــر کــه بـر آورد ز دل، هر چــه که
بر زبان رســد می چــکد آبروی مـی، از لـــب شیـــر
خواره گان ! اهل طــــرب نشسته تــــا، دولت این و آن
رســـد طـــی شــــــده دور دلبری، عهــــد عزیز
پــــــروری یـــوسف مـا بــه چـــاه غم، مانده که
کاروان رسد میــوه بــــاغ غفلتم، چــــــاره ز ریشه
کـــــن مــرا تـــا سگ پیر می کشی، نوبـــــت
روبـــهان رســد خـــان و خلیفه می خورد! میــر و
مــــراد می برد ! ســـاده رها نمی کند هــر کــه بــه آب و
نان رسد بنـــد ادب بــــریــــده ای! پــــــرده
ما دریـــــده ای ! شحنه بترس از آنکه ایــن، کارد به
استخوان رسد عالمی را به چهره نم بزنیم چتر را تا کنیم و خیس شویم ؛ لحظه ای پشت پا به غم بزنیم سخن از عشق خود به خود زیباست سخن عاشقانه ای به هم بزنیم قلم زندگی به دست دل است زندگی را بیا رقم بزنیم . . . *************************************** *************************************** هر که خوبي کرد زجرش ميدهند هر که زشتي کرد اجرش ميدهند باستان کاران تباني کرده اند عشق را هم باستاني کرده اند هرچه انسانها طلايي تر شدند عشق ها هم موميايي تر شدند اندک اندک عشق بازان کم شدند نسلي از بوزينگان آدم شدند...! کاسب کهنه کار من! باز بساط میکنی؟؟؟ جنس دلت به شهر ما خوب فروش می کند ! عشق حراج می کنی؟ قلب اجاره میدهی؟ نرخ خریدنت مرا خانه به دوش میکند !!! *************************************************** *************************************************** روز پاییزی میلاد تو در یادم هست روز خاکستری سرد سفر یادت نیست ؟! ناله ی ناخوش از شاخه جدا ماندن من در شب آخر پرواز خطر یادت نیست ؟! تلخی فاصله ها نیز به یادت مانده ست نیزه بر باد نشسته ست و سپر یادت نیست ؟! یادم هست …. یادت نیست ؟؟؟!!! خواب روزانه اگر در خور تقدیر نبود پس چرا گشت شبانه ، در به در ، یادت نیست ؟! من به خط و خبری از تو قناعت کردم قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست ؟! عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید کوزه ای دادمت ای تشنه, مگر یادت نیست ؟! تو که خود سوزی هر شب پره را می فهمی باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست ؟! تو به دل ریختگان چشم نداری بیدل آنچنان غرق غروبی که سحر یادت نیست ؟! یادم هست …. یادت نیست.... ؟؟؟!!! نه تو مانی و نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی..... به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت غصه هم میگذرد آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند لحظه ها عریانند... به تن لحظه ی خود ، جامه اندوه مپوشان هرگز ************************************************************** ************************************************************** ************************************************************** وقتی دل شکسته نیستان غربت است تنها بهشت گمشده ی ما عدالت است ای قاتلان عاطفه اینجا چه میکنید ؟ اینجا که خاک پاک شهیدان غربت است وقتی بهشت را به زر سرخ میخرید چشمانتان شکاف تنور قیامت است منت چه مینهید ؟ که عمق نمازتان خمیازه ای به گودی محراب راحت است یک سوی کاخ زرد دلان سبز می شود یک سوی چهره ها همه سرخ از خجالت است سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم ولی دل به پاییز نسپرده ایم چو گلدان خالی لب پنجره پر از خاطرات ترک خورده ایم اگر داغ دل بود ما دیده ایم اگر خون دل بود ما خورده ایم اگر دل دلیل است آورده ایم اگر داغ شرط است ما برده ایم . . . . . . ************************************************************** ************************************************************** ************************************************************** ماه در روی کسی غیر تو دیدن ممنوع ناز از چشم کسی جز تو خریدن ممنوع دلم از لحظه ی آغاز به بام تو نشست و به هر قیمت از این نقطه پریدن ممنوع تابلویی بر سر دروازه ی قلبم زده ام که ورود احدی جز تو اکیدا ممنوع به تو نگاه می کنم چرا تو عاشق نگاه من نمی شوی ؟ منم همیشه عاشق سکوت سر به زیر تو... و چه سوال مضحکی ! تو که فقط به کفش های من نگاه می کنی !!! به چه می خندی تو ؟ به مفهوم غم انگیز جدایی ؟ به چه چیز ؟ به شکست دل من یا به پیروزی خویش ؟! به چه می خندی تو ؟ به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد ! یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد ؟ به چه می خندی تو ؟ به دل ساده ی من می خندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست ؟؟!! ( ... خنده دار است بخند ... ) به انتهای عبور خود رسیده ام به ابتدای آنچه هست و نیست. این خلاصه تمام حرف های نا گفته است ابتدا و انتها اگر دوتاست... ابتدا و انتهای من یکیست! مرا اینگونه باورکن کمی تنها کمی بی کس کمی از یادها رفته خدا هم ترک ما کرده خدا دیگر کجا رفته ؟! نمی دانم مرا آیا گناهی هست ؟ که شاید هم به جرم آن غریبی و جدایی هست ؟؟؟ باغبانی پیرم که به غیر از گلها ، از همه دلگیرم کوله ام غرق غم است آدم خوب کم است عده ای بی خبرند عده ای کور و کرند و گروهی پکرند دلم از اینهمه بد می گیرد و چه خوب.... . . . آدمی میمیرد. چه کسی می گوید که گرانی اینجاست؟! دوره ی ارزانی ست شرافت ارزان تن عریان ارزان و دروغ از همه چیز ارزانتر آبرو قیمت یک تکه نان و چه تخفیف بزرگی خورده است... ... قیمت هر انسان و آنگونه بمیران که کسی به وجد نیاید از نبودنم... رحمی به دلم کن که دگر تاب ندارم از بس ز غم دوری تو گریه نمودم چشمم به زبان امد و گفت اشک ندارم
برای محض حرف زدنت
و برای تکیه کلامهایت
که نمی دانستی
فقط کلام تو نبود
تکیه داده بودم . . .
زندگی
شیرین است ،
مثل شیرینی یک روز قشنگ.
زندگی
رویایی است ،
مثل رویای ِیکی کودک ناز.
زندگی
زیبایی است ،
مثل زیبایی یک غنچه ی باز.
زندگی تک
تک این ساعتهاست ، زندگی چرخش این عقربه هاست
بر
این دنیا که هر جایش
رد
پا از خبیثی است
مبار
ای برف !
تو
روح آسمان همراه خود داری
تو
پیوندی میان عشق و پروازی
تو
را حیف است باریدن به ایوان سیاهیها
تو
که فصل سپیدی را سرآغازی
مبار
ای برف...!!!
احساس میکنم که خدا کم می آورد
از بس که در مقابل او سرد و مبهمم
اقرار کن : که بی تو دلم تنگ میشود...
باران نبار ، بی تو کویری نمیشوم
من قانعم...که تشنه یک قطره شبنمم
هر چند در محاسبه خویش...بگذریم
من آخرین خروجی خوب جهنمم
دیریست گمشده است
با چشمهای روشنِ براق
با گیسویی بلند به بالای آرزو
هرکس از او نشانـی دارد
ما را کند خـــبر
این هم نشان ما :
سوی دگر خـــزر
| Design By : Pars Skin |


